وطنم دهــــــــــــــرود سفلـــــــــــي
علمی فرهنگی اجتماعی  



عاشقانه
نشنو از نی چون حصیری بینواست____________________بشنو از دل, خانه ی امن خداست نی چو سوزد مشتی خاکستر شود___________________دل چو سوزد خانه ی دلبر شود -.-.-.-.-.-.-.-.-. پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.-.-.-.-. مصرعی از قلب من ، با مصرعی از قلب تو / شاه بیتی میشود در دفتر و دیوان عشق . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- از درون قلب توست جهان چو دوزخ / دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- امیدوارم تو اقیانوس خوشبختی جوری غرق بشی که هیچ وقت نجات پیدا نکنی . . . ! -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- گر لایق ما نیست که ما یاد تو باشیم / بگذار که در سایه ی دیوار تو باشیم . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- آدم به زمین آمد این حادثه رویا نیست / این فرصت بی تکرار عشق است ، معما نیست -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- حتی اگه دیدن تو برام بشه خیلی محال / مهم اینه دوستت دارم ، فاصله ها رو بی خیال -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- دیروز میمردند و فراموش میشدند آرام آرام ، امروز چه زود از یاد رفته ایم بی آنکه بمیریم -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- از تن خشک شاخه ها توقع جوانه نیست / اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- سلام بر دل هایی که در کلاس انتظار غیبت نکردند . . . ! -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- در این دنیا که حتی ابر نمیگرید به حال ما / همه از من گریزانند ، تو هم بگذر از این تنها -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- جا برای گنجشک زیاد است ولی / به درختان خیابان تو عادت دارم . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- نیست بر لوح دلم جز الف قامت یار / چه کنم حرف دگر یاد ندادست استاد . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- در این زمانه که شرط حیات نیرنگ است / دلم برای رفیقان بی ریا تنگ است . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- زندگی چیدن سیبی است باید چید و رفت / زندگی تکرار پاییز است باید دید و رفت زندگی رودی است جاری که هرکه آمد شادمان / کوزه ای پر کرد و رفت . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- شعله محبت رو نکنه خاموش کنی / دوریم عادت بشه من رو فراموش کنی . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- با تو بازم اگه باشم وحشت از مردن ندارم / لحظه هام پر میشه از تو وقت غم خوردن ندارم -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق / وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- اگه ۱ کتیبه با ۱۰۰۰ تا خورشید داشته باشم ، همه خوشیدها رو میگردم تا یه جایی به تو برسم . . . ! -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- دل به صدایی که مگر در تو رسد / ناله ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- همیشه مست و شیدای تو بودم / به فکرآرزو های تو بودم تموم آرزو های منی ، کاش / یکی از آرزوهای تو بودم . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- زندگی تجربه تلخ فراوان دارد و سه تا کوچه و پس کوچه و یک عمر بیابان دارد . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- خوشا روزی که با هم مینشستیم / قلم در دست و کاغذ مینوشتیم قلم بشکست و کاغذ در هوا شد / مگر خط جدایی مینوشتیم . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- چه رنجی است زیبایی ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه زندگی آزار دهنده ای است تنها بودن . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- سوگند میخورم ، به جز حضور تو هیچ چیز را در این دنیا را جدی نگرفتم حتی عشق را . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- من آن ابرم که میخواهد ببارد / دل تنگم هوتی گریه دارد دل تنگم غریب این در و دشت / نمیداند کجا سر میگذارد . . . -.-.-.-.-.- پیامک عاشقانه -.-.-.-.-.- تا قاف ترین قله هستی سیمزغترین همسفرم باش من مرغ اسیر دریاچه نورم / تا پر بکشم سوی خدا ، بال و پرم با


اشعارکارو

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و فراز کوهساران
از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران
از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران
از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران
از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران
می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی
سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر
می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر
ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر
این منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز کن در
باز کن در باز کن ... تا ببینمت یکبار دیگر
چرخ گردون از آسمان کوبیده اینسان بر زمینم
آسمان قبر هزاران ناله ، کنده بر جبینم
تارغم گسترده پرده روی چشم نازنینم
خون شده از بسکه مالیدم به دیده آستینم
کو به کو پیچیده دنبال تو فریاد حزینم
اشک من در وادی آوارگان ،‌آواره گشته
درد جانسوز مرا بیچارگیها چاره گشته
سینه ام از دست این تک سرفه ها صد پاره گشته
بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم
غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم
باز کن ! مادر ، ببین از باده ی خون مستم آخر
خشک شد ، یخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر
آخر ای مادر زمانی من جوانی شاد بودم
سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم
هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم
صید من بودند مهرویان و من صیاد بودم
بهر صد ها دختر شیرین صفت و فرهاد بودم
درد سینه آتشم زد ، اشک تر شد پیکر من
لاله گون شد سر به سر ، از خون سینه بستر من
خاک گور زندگی شد ،‌ در به در خکستر من
پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلویم
وه ! چه دانی سل چها کرده است با من ؟ من چه گویم
هم نفس با مرگم و دنیا مرا از یاد برده
ناله ای هستم کنون در چنگ یک فریاد مرده
این زمان دیگر برای هر کسی مردی عجیبم
از آستان دوستان مطرود و در هر جا غریبم
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادرنصیبم
زیورم ، پشت خمیده ، گونه های گود ، زیبم
ناله ی محزون حبیبم ، لخته های خون طبیبم
کشته شد ، تاریک شد ، نابود شد ، روز جوانم
ناله شد ،‌افسوس شد ، فریاد ماتم سوز جانم
داستانها دارد از بیداد سل سوز نهانم
خواهی از جویا شوی از این دل غمدیده ی من
بین چه سان خون می چکد از دامنش بر دیده ی من
وه ! زبانم لال ، این خون دل افسرده حالم
گر که شر توست ، مادر ... بی گناهم ، کن حلالم
آسمان ! ای آسمان ... مشکن چنین بال و پرم را
بال و پر دیگر چرا ؟ ویران که کردی پیکرم را
بسکه بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سر به بالینش نهم ، گویم کلام آخرم را
گویمش مادر! چه سنگین بود این باری که بردم
خون چرا قی می کنم ، مادر ؟ مگر خون که خوردم
سرفه ها ، تک سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم
بس کنین آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسیده
آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسیده
زیر آن سنگ سیه گسترده مادر ، رختخوابم
سرفه ها محض خدا خاموش ، می خواهم بخوابم
عشقها ! ای خاطرات ...ای آرزوهای جوانی !
اشکها ! فریادها ای نغمه های زندگانی
سوزها ... افسانه ها ... ای ناله های آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر ... امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی
هر چه کردم یا نکردم ، هر چه بودم در گذشته
کرچه پود از تار دل ،‌تار دل از پودم گسسته
عذر می خواهم کنون و با تنی درهم شکسته
می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم
آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم
تالباس عقد خود پیچید به دور پیکر من
تا نبیند بی کفن ،‌فرزند خود را ، مادر من
********
پرسه می زد سر گران بر دیدگان تار ،‌خوابش
تا سحر نالید و خون قی کرد ، توی رختخوابش
تشنه لب فریاد زد ، شاید کسی گوید جوابش
قایقی از استخوان ،‌خون دل شوریده آبش
ساحل مرگ سیه ، منزلگه عهد شبابش
بسترش دریای خونی ، خفته موج و ته نشسته
دستهایش چون دو پاروی مج و در هم شکسته
پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته
می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل
آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر
این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در
باز کن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر
م... ا...د...ر


بر سنگ مزار

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
کنون کز خاک فکم پر گشته این صد پاره دامانم
چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم
همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی


شبي در حال مستي تكيه بر جاي خدا كردم


در آن يك شب خدايي من عجايب كارها كردم

جهان را روي هم كوبيدم از نو ساختم گيتي

ز خاك عالم كهنه جهاني نو بنا كردم

كشيدم بر زمين از عرش، دنيادار سابق را

سخن واضح تر و بهتر بگويم كودتا كردم

خدا را بنده خود كرده خود گشتم خداي او

خدايي با تسلط هم به ارض و هم سما كردم

ميان آب شستم سهر به سهر برنامه پيشين

هر آن چيزي كه از اول بود نابود و فنا كردم

نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم

كشيدم پيش نقد و نسيه، بازي را رها كردم

نمازو روزه را تعطيل كردم، كعبه را بستم

وثاق بندگي را از رياكاري جدا كردم

امام و قطب و پيغمبر نكردم در جهان منصوب

خدايي بر زمين و بر زمان بي كدخدا كردم

نكردم خلق ، ملا و فقيد و زاهد و صوفي

نه تعيين بهر مردم مقتدا و پيشوا كردم

شدم خود عهده دار پيشوايي در هم عالم

به تيپا پيشوايان را به دور از پيش پا كردم

بدون اسقف و پاپ و كشيش و مفتي اعظم

خلايق را به امر حق شناسي آشنا كردم

نه آوردم به دنيا روضه خوان و مرشد و رمال

نه كس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا كردم

نمودم خلق را آسوده از شر رياكاران

به قدرت در جهان خلع يد از اهل ريا كردم

ندادم فرصت مردم فريبي بر عباپوشان

نخواهم گفت آن كاري كه با اهل ريا كردم

به جاي مردم نادان نمودم خلق گاو و خر

ميان خلق آنان را پي خدمت رها كردم

مقدر داشتم خالي ز منت، رزق مردم را

نه شرطي در نماز و روزه و ذكر و دعا كردم

نكردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ايجاد

به مشتي بندگان آْبرومند اكتفا كردم

هر آنكس را كه ميدانستم از اول بود فاسد

نكردم خلق و عالم را بري از هر جفا كردم

به جاي جنس تازي آفريدم مردم دل پاك

قلوب مردمان را مركز مهر و وفا كردم

سري داشت كو بر سر فكر استثمار كوبيدم

دگر قانون استثمار را زير پا كردم

رجال خائن و مزدور را در آتش افكندم

سپس خاكستر اجسادشان را بر هوا كردم

نه جمعي را برون از حد بدادم ثروت و مكنت

نه جمعي را به درد بي نوايي مبتلا كردم

نه يك بي آبرويي را هزار گنج بخشيدم

نه بر يك آبرومندي دوصد ظلم و جفا كردم

نكردم هيچ فردي را قرين محنت و خواري

گرفتاران محنت را رها از تنگنا كردم

به جاي آنكه مردم گذارم در غم و ذلت

گره از كارهاي مردم غم ديده وا كردم

به جاي آنكه بخشم خلق را امراض گوناگون

به الطاف خدايي درد مردم را دوا كردم

جهاني ساختم پر عدل و داد و خالي از تبعيض

تمام بندگان خويش را از خود رضا كردم

نگويندم كه تاريكي به كفشت هست از اول

نكردم خلق شيطان را عجب كاري به جا كردم

چو ميدانستم از اول كه در آخر چه خواهد شد

نشستم فكر كار انتها را ابتدا كردم

نكردم اشتباهي چون خداي فعلي عالم

خلاصه هرچه كردم خدمت و مهر و صفا كردم

زمن سر زد هزاران كار ديگر تا سحر ليكن

چو از خود بي خود بودم ندانسته چه ها كردم

سحر چون گشت از مستي شدم هوشيار

خدايا در پناه مي جسارت بر خدا كردم

شدم بار دگر يك بنده درگاه او گفتم

خداوندا نفهميدم خطا كردم

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد
دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد
باری بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فریاد رعد آسا زنم
فریاد بر گویم خدایی نیست!
خدایی كه فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد
خدا نیست
خدا هیچ است!
خدا پوچ است!
... خدا جسمی است بی معنی!
"خدا یك لفظ شیرین است"
من اینك ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست؟!
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟
چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟
"عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
شب است و ماه میتابد
ستاره نقره می باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی
تو می گفتی كه نامردان بهشت را نمی بینند
ولی من دیده ام
كه نامردان به از مردان
((از خون جوانها،كاخها ساختند))!
تو میگفتی اگر اهریمن شهوت
بر انسان حكم فرماید
من او را مغلوب و با صلیب خویش مصلوب خواهم كرد!
ولی من دیده ام
چشمان شهوت ران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم!
خداوندا...
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
"غرورت را"
به زیر پای به هم ریزی
وشب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را كفر میگویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت را بر كاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
زمین و آسمان را كفر می گویی
نمی گویی!
خداوندا...
اگر با مردم آمیزی
پس روزی ز پیشانی عرق ریزی
زمین وآسمان را كفر می گویی
نمی گویی؟


مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود

اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!” گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي .همسايه ها گفتن كه اون مرده
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
به عنوان يك مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو 

مادرت.

[ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ] [ 6:53 ] [ عامو کریم ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگي تكثير ثروتی است كه نامش محبت است
امکانات وب
onLoad and onUnload Example